يادي كن از كسي كه ترا ياد مي كند شبها ترا به زمزمه فرياد مي كند تلخي مكن تو با لب شيرين خود كه او جان را مثال تيشه ي فرهاد مي كند كوهي كلوخ مي شود از عشق ناب او كاري كه او ز حسن خداداد مي كند فرهاد اگر چه تيشه به بنياد كوه زد او كوه را به شوق تو بنياد مي كند تنها درون دخمه ي بي روزنش هنوز مرغِ غزل به سوي تو آزاد مي كند افتاده در تلاطم درياي زندگي تقدير او ببين كه چه بيداد مي كند كاري کن ای ترنم صحراي آرزو لب تشنه را سراب تو هم شاد مي كند
|