|
اگرشما یک مشکل بزرگ دارید نگویید: خدایا ، من یک مشکل بزرگ دارم بگویید: مشکل، من یک خدای بزرگ دارم
بچه که بوديم، عيد بود و ما بوديم و پدر مادرهامان که جوان بودند و آرزوهايي که هنوز بچه بودند و عشق هايي که هنوز معني آن ها را نميفهميديم. بچه که بوديم پدر بزرگ بود که الان نيست. دايي و خاله و بچه هاي فاميل بودند که شکر خدا جميعا فرار مغزها کرده و الان نيستند. بچه که بوديم عيدها پيک بد قواره نوروزي را همراهمان ميکردند که تصويرهاي پلي کپي اش را رنگ کنيم و با جوک هاش شاد باشيم. بچه که بوديم همه مثل هم بوديم و جنگ بود و بمباران بود. بچه که بوديم نه فکر ويلاي خانه دريا بوديم نه فکر دوست دوست دختر رفيقمان و نه فکر دودر کردن سربازي و نه فکر پيدا کردن علف و الکل و نه فکر کلاه گذاشتن به سر ملت. بچه که بوديم تنمان از آژير قرمز ميلرزيد که مال دشمن بود و تنمان از ضربدرهاي بزرگ قرمز وطني نميلرزيد. بچه که بوديم دوست داشتيم که بزرگ شويم و فکر ميکرديم عجب گهي ميشويم . بچه که بوديم دلمان به صد تومني لاي قرآن خوش بود و نميدانستيم بزرگ که شويم تراولها هم دلخوشکنک نيستند. بچه که بوديم موي دختر ها را ميکشيديم تا گريه شان دربيايد و بعد همان موها را شانه ميکرديم بی آنکه معنی پرش هاي وسط فيلمهای ويدئويی سانسور شده را بدانيم . آن موقع خود خود خودمان بوديم. ما بوديم، هف سين بود و پدر بزرگ بود و عکس يادگاري غير ديجيتال بود و کش کراوات بود و عيد بود. نوروز بود و سال نو.
|