|
خوب اول سلام میخوام امروز که مرخص شهری بسیار توپی رو گرفتم و امدم تو شهر ماجرای زندگیم رو
بگم که چرا ؟ به خودم لقب غم فروش دور گرد میکن و برای چی میگم که خیالی نیست اصلا" خیالی
نیست ربطی به آّهنگ شادمهر نداشت ..... خوب بگم باش میگم...
روز بود روزگاری بود من خیلی بچه بودم و شیر خاره بودم که فقط میتونستم حرفمو با گریه بگم.
یکی از همون روزها که من هنوز طفل بودم و در حال خوردن شیر مادر بودم ناگهان صدایی در گوشم
پیچید صدای نازک و ملایم با همون گریه گفتم کیستی.؟ صدایی نشنیدم دوباره پرسیدم کیستی .؟
یک بار دیدم با صدا ملایم و با کمی بقز و صدای گرفت گفت هنوز بچه هستی در قید دنیا نیستی.
..گفتم خوب بگو کیستی ...کمی مکث کرد......با سستی گفت که غم .فکر کردم که غم عروسکی
هست که وقتی کمی بزرگ تر شدم میتوانم با آن بازی کنم ... حال که بزرگ شد میبینم که عروسکی
هستم در دست غم .. وکمی که فکر میکنم میبینم من اگر غم فروش دوره گرد باشم یا غم را با
خودم از این شهر به ون شهر ببرم کسی نمیگه بارت چی چی میفروشی چی میخوری چی می بری
پس اگر من غم میخورم (خیالی نیست)
|